سلام.
دوباره يه روز جديد و يه پست جديد.
امروز حدودا ساعتاي يازده دوازده از رختخواب بيرون اومدم.
البته من معمولا قبلش بيدار ميشم و يه نيم ساعت 45 دقيقه اي بيهوده دراز كشيدم.
ولي خب.. جز خوابم حساب ميشه.
البته اين فقط تو روزاي تعطيل اونم معمولا هستش.
خلاصه بيدار شدم يه صبحانه اي خوردم.
بعدش اومد پاي سيستم نشم و كلي وقتمو كشتم.
بعد رفتم دوتا تيكه لباس آماده كردم تا بندازم تو ماشين، تا با مانتوي مدرسم شسته بشن.
البته قرار بود مامانم روشن كنه ماشينو كه فكر كنم هنوز نكره.
حالا پاشم ميرم چك كنم و اگه نزده بود خودم بزنم.
بعدش اممم يه چايي براي مامان و بابام بردم.
چون بابام داشت تو حياط كمد كتاب قبليمو رنگ ميزد.
بعد رفتم حموم.
بد نبود اما فشار آب به شدت كم بود.
يه دو سه باري قطع شد كلا.
ولي اي، بدك نبود، آبش گرم كه نه داغ بود.
امممممم بعدش چيكار كردم بذار فكر كنم...
ام آها يادم اومد
اومدم بيرون كلاه حمومو پوشيدم.
براي خودم چهارتا سيب شستم.
سه تاشو پوست كندم وخورد كردم.
رفتم جلو تلويزين خوردم.
البته نه همشو.
و بعد... اممم
دقيق يادم نمياد.
شايد بعدش بود كه رفتم سيب زميني شستم و پوست كندم و سرخ كردم.
بعد خورديم و...
كلي ميگم..
آهنگ گوش كردم و بعد مامانم اومد يه خبري رو بهم گفت و...
بعد اومدم يه سوال رياضي حل كردم.
آخه شنبه امتحان رياضي داريم.
واي نه يادم اومد، كارام يادم اومد!!
بايد شيمي پاك نويس كنم مطالعاتمو تايپ كنم. پوشمو كامل كنم. فيزيكمو بخونم...
تازه سه شنبه آزمون از دروس زبان ادبيات فارسي فزيك شيمي زيست و رياضي داريم.
بعد از يكي دوتا سوال هم كه اومدم اينجا...
خب...
البته ظهري ميخواستم يه عروسك درست كنم كه نشد.
تا پست بعد...
برچسب:
نویسنده: فاطمه