خب، داريم نزديك ميشيم به آخر هفته.
اول از همه عذر خواهي به خاطر اينكه ديروز ننوشتم.
امروز دوتا مطلب مينويسم.
ديروز يه عالمه مشق داشتيم.
كه وقتي انجام دادم ديدم خيلي كم بود!!!
هنوز كتابا نيومده!!
بابام فردا ميره مشهد و شايد بگم از اونجا كتابا رو برام بگيره.
فكر كنم اونجا رسيده باشه.
در ضمن...
روز پيوند اما علي و حضرت فاطمه و روز ازدواج مبااااااااااااااااااااااااااااارك
درباره ي امروز هيچي نميگم چون بايد شب بنويسم
مشق چي داريم بذار فكر كنم...
خب فقط زبان و هنره، ولش كن شب انجام ميدم.
امروز نمرات زيست رو اعلام كردن.
زيست يه بار گفت يه سوال مفهومي بنويسيد.
به من 0 از دو داد نامرد.
من براي هركي خوندم گفت 5 يعني حداكثرشو ميگيرم.
سوالم رو به صورت چيستان گفته بودم.
برام نوشته بود معما طرح كردي!!!
ولي با اين حال به نظرم معلم زيستمون خيلي ماهه.
جدي و سختگير البته فكر كنم.
واي بايد مقالمه ي كار و فناوريمو هم تموم كنم!!!
ولش مال پس فرداست الان خستم.
راستي تصميم گرفتم موهامو كوتاه نكنم.
براي رشد موها بايد پروتئين و ويتامين بخورم، يه سري نكات رو رعايت كنم و پوست سرمو ماساژ بدم.
آهنگ ضد جنگ جديد جازمين رو شنيديد؟؟؟
حيلي قشنشگه احيانا بذارمش.
خب....
شب اگه تونستم بايد بيام و همه چيزو جز به جز توضيح بدم....
برچسب: خاطرات يك دختر نوجوان,
نویسنده: فاطمه