خرید بک لینک

خب، يه هفته ي جديد شروع شد.

با اينكه دعواي بدي داشتم و مدرسه هم.... امتحان رياضي رو خوب ندادم، اما به نظرم روز خوبي بود.

و گرچه به عنوان هميار مشاور انتخاب نشدم، اما بازم خوشحالم.

شايد به خاطر اينكه بعد از ظهر خوابيدم.

اگه از من بپرسن بهترين كار چيه ميگم خواب، اونم با يه پوست شسته و بدون آلودگي.

هم براي زيبايي خوبه، هم مغز يه استر احتي ميكنه، آدم آرامش پيدا ميكنه و ميتونه به كاراي سختش برسه.

ديروز بعد از ظهر نخوابيدم، شب ساعت نه خيلي داغون بودم.

امروز حدودا يكي دو ساعت قبل ساعت 8 شب خوايدم.

الان ساعت يازده خيلي سرحالم و تازه ميخوام آهنگ گوش بدم و بازي كنم.

هي....

دنيا خيلي عجيه.

يه رازي دارم كه فقط تو خانوادمونه.

چند وقت ديگه فاشش ميكنم....

امروز ساعت 4:30 صبح ساعتم زنگ خورد.

ساعت حدودا 10 دقيقه يه ربع به پنج از تخت اومدم بيرون.

رياضي خوندم و كاراي مدرسه رو انجام دادم.

يه صبحانه مفصل خوردم.

و بعد سوار سرويس شدم.

تو مدرسه با دوستم برنامه ريزي كرديم.

قرار شد ببينيم كي به برنامش بيشتر عمل ميكنه.

من اول كه فكر ميكردم وقتي ميام خونه از ساعته 2 تا 3 بايد استراحت كنم.

بعد برم دوش بگيرم.

يهو ديدم از بر نامم غافلانه 30 دقيقه عقبم!

ابنجا كه اينجوري  بعدم سر اون اعصاب خوردي مزخرف همه چيز به هم ريخت.

بايد يه برنامه ي ديگه بريزم.

يه برنامه ي منطقي و قابل اجرا.

البته برنامم خوب بود يكم غير قابل انطاف بود.

فردا اولين جلسه پرورشيه.

وااااااااااااااااااي يادم رفت درباره ي نمايشگاه ظروف سفالي و مسي با مامانم صحبت كنم.

واي من برم بگم....

خب گفتم.

حالا برم آهنگ گوش بدم.

باي

برچسب: خاطرات يك دختر نوجوان, نویسنده: فاطمه تاريخ: يکشنبه 14 مهر 1392 ساعت: 2:13

صفحه بندی