واي.
چقدر تو طول هفته برنامه ريزي ميكنم.
چقدر ميگم فلان ساعت اينجوري فلان روز اينجوري.
اما يادم ميره بهشون عمل كنم.
خيلي دلم ميخواد بشينم يه برنامه ي درست حسابي براي خودم بريزم.
كه ديگه جمعه شب ساعت نه نشه و فردا امتحان رياضي داشته باشم و بخوام برم كار كنم.
ايش.
اه چرا من انقدر سخت گيرم؟؟؟
من و سه تا از دوستام با هم يه سرويس داريم.
من چند وقته ساعت 5 بيدار ميشم و حاظر ميشم تا برم سر كلاس.
اونوقت دوستم ميگه من 6-6:30 بيدار ميشم.
واي خدا....
اميدوارم همه چيز درست پيش بره
فردا امتحان رياضي داريم.
فيزيك ميپرسه.
مطالعاتم ميپرسه.
قرآن هم شايد بپرسه.
سه شنبه آزمون از چندتا درس داريم.
انوقت هنوز كتاب نرسيده!!!
از دست بعضيا كه ميخوام....
اي خدا چرا امشب اينجوري شدم.
بي حوصلم كسلم.
يعني به خاظر درسه؟؟؟
يا چون امروز آهنگ گوش نكردم؟؟؟
يا چون پوستم خشك شده؟؟؟
شايدم به خاطر اينه كه بعد از ظهر نخوابيدم!!!
از صبح كه بيدار شدم همش تو فكر كارام بودم.
كار كار كار
درس درس درس
تا آخر عمر هرچقدر درس بخوني باز بايد درس بخوني.
هرچقدر كار كني بازم بايد كار كني.
من خيلي دوست دارم وقتي پير شدم برم يه جايي مثل آنتاناناريوو زندگي كنم.
اما ميدونم كه ممكنه همش تخيلات باشه.
من دختر تخيلاتي اي هستم.
تنهاي چيزي كه از فكر كردن بهش ته دلم يكم آروم ميشم...
ايدم براي كار حرفه و فن يا همون كار و فناوري هستش.
وقتي به اين فكر ميكنم كه عملي شه....
واي اگه بتونم يه روز به شهردار انتقالش بدم.
يا حتي با معلممون در ميونش بذارم.
خيالم راحت ميشه.
البته شايد، يعني اميدوارم.
فيلم جولي و جوليا رو ديديد؟؟؟
نميدونم چرا اما خيلي ازش خوشم اومده.
يه جدول كشيدم.
به تعداد روزايي كه از اول مهر تا آخر ارديبهشت هستش مربع داره.
هرروز يكي رو خط ميزنم.
اين عمرمه كه داره ميگذره....
برچسب:
نویسنده: فاطمه